در اینه که نگاه میکنم به خودم یک لحظه گم می شوم میان زمان و مکان و دنبال روح گم شده ام میگردم دنبال خودم میگردم .
همیشه دنبال ادمهایی بودم که یک مشت اب خنک همراهشان در جیبشان داشته بباشند برای به خاطر اوردن خویش و وفای به عهد که امضاشان جایی میان قلب ادم ثبت شود .اما حالا هیچ یک را ندارم.
حالا به جایی از زندگی رسیده ام که میدانم زیاد نباید به روح ادمها نزدیک شد نباید به درون کسی سرک کشید زیرا نباید پای هیچ نامحرمی به ان باز شود این حرفها دهن کجی ام به عشق شاید باشد....
اما این خیلی خوب است که ادم کسی را داشته باشد که به او اعتماد کند کسی که ادم تمام روزها را برای دیدنش بشمرد کسی که ادم همه ی پرسشهایش را برای با او گفتن و از او شنیدن کنار بگذارد همه ی دغدغه هایش را ....و مطمئن باشد که اون ان قدر قلب وسیعی دارد که موج این دغدغه ها و این پرسشها و این پریشانی ها پریشانش نکند.چه حس خوب و نابی است ....
من این ادم را دارم تو اتفاق ساده ای نیستی.....
خودم میدانم چه میگویم و بس:در ....دیوار....عکس....مزه ی تند ...ت...شب ....سهم من ؟؟؟شب!!!
همیشه یک نفر برای مردن و چند نفر برای گریه کردن هستند.

فراموشم و کن و بگذر از این جنجال طولانی/ شروع قصه با من بود تو دنبال یه پایانی
نه احساس تورو میخام نه غربت نه پشیمونی/میخام درگیر دردی شم که میدونم نمیدونی
فراموشم کن آسونه ببین از یاد تو میرم/ برات چه فرقی داره که میمیرم یا نمیمیرم…
فراموشم کن آسونه ببین از یاد تو میرم/ برات چه فرقی داره که میمیرم یا نمیمیرم
چه بغضی توی حرفامه چقد حرف تو چشام دارم/ تموم خاطراتت رو تو خونه جا میذارم
برات مثله یه پل بودم جوابمو چه خوب دادی / کسی جز تو مقصر نیست خودت تو دره افتادی
فراموشم کن آسونه ببین از یاد تو میرم/ برات چه فرقی داره که میمیرم یا نمیمیرم
فراموشم کن آسونه ببین از یاد تو میرم/ برات چه فرقی داره که میمیرم یا نمیمیرم
ببین با من چی کار کردی ببین دیگه نمیخندم/ تو برمیگردی با گریه دوباره شرط میبندم







چشمانم را میبندم تا شاید بار دیگر اغاز شوم ....می دانی؟میدانی که در ته ذهنم ته نشین شده ای و با هر تکان در هرلحظه بالا می ایی از ذهنم ودلم ...حالا انقدر کوچک شده ام که جایی برای اغاز نیست باز برمیگردم و چشمانم را میبندم اما این بار اغازیی نیست پایان من است چشم میبندم به تمام هستی و زندگی نداشته ام توهم بی خود زحمت نکش برای دعا و تسلی من ....همیشه سرپناه سراسیمه حادثه ها بوده ام حالا شما به من تسلی میدهد ...حالا مهتاب از اسمان من قهر کرده و برزمین افتاده ...حجم بی کسیم بیشتر می شود و همین کور سوی شامگاهی هم مرگم را پر میکند...من دلواپس واژه هایم نیستم که خون دلمه بسته ی دلم هستند اینها....هرچند میترسم از رسیدن به تبعید گاهی که سزایم نبود اما خود را به اغوشش پرت میکنم دیگر خاطراتم را لیس نمی زنم فقط هنوز ای کاشهایم را دارم ....حالا که کفن برایم بریده اند میدانم که از این همه ای کاش ارزان فروخته شده فقط واژه ها با تنها ستاره ام طاق می خورد ....تو هنوز مرا میتوانی سوار جمله هایت کنی و مرا از این تبعید گاه برگردانی!!!
هنوز با واژه هایت می توانی نفسهای دو قرار مان را زنده کنی هرچند دیگر پاهایم نای رفتن به خاطرات را هم ندارد ...عطر عریانی خیال را به یادگار به من بسپار و طرح لبانت را در این خیال به من ببخش که فقط همین برایم مانده ...من هنوز در یک وداع مسکوت مانده ام و صورتم گرسنه سطری از خوشبختی پر پر می زند ...من گم شده ام و از گورستان سیال ذهنم عبور نمیتوانم کنم ....اخ خدایا مرا از بستر تعلیق در بیاور تا صیقل دهم شیشه مرگ را و کلمات لخته لخته شده ام از اشبوب اتفاقات این چند ماه با حجم بی قراری هایم فقط بر سطح ساده این صفحه سوگواری کند ...با این همه هیاهو چطور بخوابم و فرق گور و زندگی را نادیده بگیرم ....روی صحبت هایم دار می زنم ...دار میزنم ...دار میزنم

نمی دانم چه اصراری ست به نوشتن، وقتی خودم هم می دانم آدم های دور و برم هرچقدر که دوستم داشته باشند و برای شنیدنم صبوری کنند، آخرش هم باید سرم را روی بالشت ِخیس خودم بگذارم و هر نیمه شب از بی خوابی خدایی که هنوز نمی شناسمش را شکرکنم٫ برای اینکه اتاقم 4 گوش است و این یعنی من هنوز 4 دیوار بلند دارم که حرفهای داغم را توی گوش سردشان زمزمه کنم. چاره ای هم جز این ندارم٫ این اتاق تالار هولناک مرگ من است...سقف این اتاق قصه ی نبودنهاست...من مرده ام این جسد من است که مینویسد....مدام میگریم به خنده های سقط شده ام ...می خندم در تالار تاریک این گورو شاید پایان بندی این زندگی مثل ته فیلم نامه هایم باشد....اما هنوزاینجا رحم...نه بی رحم گور من است ...سرم را پایین می اندازم تا این خند های حرامزاده برای خودشان بخندند ....چه برسرم امده ؟بیشتر روز را یا خوابم یا در کمای فکری میگذارانم...این دنیای کوچک من است که از ان ناگزیرم ناگزیر....با این چشمای هیچی ندیده و دستهای ضعیف می نویسم که شاید تخلیه روحی داشته باشم ...فصلها موازی با احساسم میگذرد ....خدا همینجاست. میدانم!!!! اما من انقدر تو زده ام از خودم که تشخیص واژه هایم را هیچ زبانشناسی توصیف نمیتواند کند....روزهایم رنگ طاعون گرفته ...اخ خدایا زخمی را با زخم دیگرم میخواهم درمان کنم اما اینجا تنها منم و تنهایی من دردی دوا نمی شود!!زمستان مرا یاد کوچ می اندازد .باید کوچ کرد؟باید کوچ کرد از روی تمام خاطرات ؟ای کاش زمان همان وقت که امدی، ایستاده بود! میان همان قبرها که پرسه می زدیم ای کاش زمان می ایستاد ...این روزها هرنوایی که می شنوم چشمانم را پر می کند از اشک.حالا دور تر از وضعیتی هستم که بخواهم به انچه برایم پیش می اید اعتراضی داشته باشم ...چهره ام را مدتی است که نمی شناسم گودی زیر چشمم و بی حوصلگی درونش برایم غریب است ....همه چیز این زندگی در معطلی میگذرد ...سرمایه ام هنوز این کلمات اند ...هرروز اماده شکنجه شدن در این زندگی ام ....دردها لهم میکنند...بغضم میگیرد از این روزها...بغض ِ غصه هايم گلويم را می فشارد...سخت تر... هر لحظه... تنگ تر... .چقدر هی نگاه کنم؟ چقدر هی گوش هايم را تيز کنم؟من سبک می شوم روزی ...همه مرا روی دستهاشان میبرند توهم هستی؟؟هیچ وقت به این سبکی نبوده ام...من جا می مانم از نگاه تو...
